من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

سلام به بهترین بعد زندگی من... سلام به نوشتن، نفس کشیدن لابلای کلمات، قدم زدن در هوای افکار و پرکشیدن به سوی آرزوهای نزدیک ؛)

دلم تنگ شده بود برای نوشتن. چقدررر سخت بود ننوشتن؛زندگیم شبیه یه قرمه سبزی بی نمک، هیچ جوره نمی چسبید :)

از جهادی بنویسم یا از تصمیمم برای شرکت توی آزمون؟ راستی تولدم مبارک! حالا هردو شهریوری هستیم من و تو وبلاگ عزیزم :)

تلخی زندگی ز کمتر شده و حالش بهتره اونقدری که دائم به من میگه تریپ خفن زدی؟! و من بی اراده میخندم. سالنامه های خاطرات روزانه دوره دبیرستان و سال کنکورمو به اصرار بالاخره ز خوند. حس عجیبی بود که خواهر کوچیکترت دقیقا تو همون سن خاطره نویسیت باشه. هی میخوند و میگفت چقدر سن من بودی خانم و باشخصیت بودی وای چقدر قلمت عالیه من خجالت میکشم از خودم و خاطره نویسیام :)) اون میگفت و من فکر می کردم بهتر از خواهر غمگساری تو دنیا هست؟

و نسیم پرمهر شهریور لابلای خنده خواهرها طواف می کرد...


پی نوشت برای حضرت عشق : چله م خراب شد، دنیا هم روی سرم... میشه یه بار دیگه بهم فرصت بدید؟ ...

  • آفتابگردون ...

خواهرانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی