من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

شبیه بچگی مون بودیم. تو خسته و بی جون، من سرتق و کنجکاو ...

من حالت های تو رو از حفظم. بی جونیت به خستگی و کار ربطی نداشت؛ از اینکه کار جدیدت اونطور که میخواستی پیش نمیرفت دلگیر بودی. تا اینحا که من میدونم کار سومی بود که شروع کرده بودی. دلم میخواست بهت بگم فدای سرت غصه نخوریااا، بگم داری هرروز مردتر میشی و من به تلاش و غیرتت افتخار می کنم... اما نگفتم. به جاش برگای حسن یوسفتون رو نوازش کردم و بی خودی به حرفای مامان اینا خندیدم بعد چند لحظه به چشمات نگاه کردم. نگاهم کردی و تو هم بیخودی به مامان اینا یه چی گفتی و لبخند زدی. لبخندت نمیتونست غم چشماتو ازم مخفی کنه... کاش اوضاع زودتر سروسامون بگیره.کاش شبیه بچگیامون میتونستم با یه کار مسخره حالتو عوض کنم. یادته اون کامیون بزرگه رو با پولای عیدیت خریده بودی من شکوندم؟ تو اون روز نگفتی ناراحت شدیااا ... مثل پارسال که بازم من شکوندم و تو هیچی نگفتی،کاش هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد که لااقل من برات درد نباشم.

نبینم غمتو رفیق خوب روزهای کودکی...


  • آفتابگردون ...

نظرات  (۱)

  • مجنونِ لیلی
  • چه دل صبوری :) 
    پاسخ:
    صبور و کم حرف در غصه ها و شرایط سخت
    این قسمت دومش اطرافیان رو میکشه.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی