من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

سه سال پیش همین روزا بود که هرشب میومدیم سمت سعادت آباد. اون وقتا استاژر زنان بودم. بخشی که هرروز امتحان داشت و انجام کارای عملی هم بدون بلد بودن تئوریا ممکن نبود. من این دلایل رو برای خوندن درسم نیاز نداشتم اصلا زنان رو با همه سنگینیاش و خستگی طاقت فرساش دوست داشتم. اون موقع نقش درس خوندن پررنگ تر بود چون هنوز اینترن نبودم که بخوام کشیکای پرکار و پر مسئولیت زنان رو بگذرونم پس ذوقِ تنهایی دنیا آوردن فرشته ها رو هم هنوز نچشیده بودم. خبری از بی خوابی و گرسنگی و بی رمقی نیمه شبِ کشیک نبود. اما بهرحال برای یه استاژر (که هنوز مثل اینترن پوست کروکودیلی نشده :) همین اندازه کارآموزی و کلاس های درس فشرده و دستیار بودن توی کارای عملی و جراحیا و همینطور کشیک های تا غروب هم خودش کلی بود! بعد از ظهر به قدری قیافه هامون شبیه بدبختای لاجون میشد که خود استاد باقی کشیک رو بهمون می بخشید. همون وقتا بود که باید می اومدم سمت خیابون دریا و پل مدیریت. این باید که میبندم به اومدنم رو همینقدر بگم که شبیه نیاز خسته ترین آدم روی زمین به خواب بود! و شاید شبیه تشنه ای که روزه ی ظهر گرمترین روز مرداد رو به افطار رسونده و می تونه برسه به آب... منم مختار بودم که به مهمونی باشکوه شما بیام همونطوز که مختار بودم نفس بکشم و دقیقا همونطور که اگه نمیومدم می مردم...

توی مسیر جزوه ها رو میخوندم. از همون روزا که بچه دبیرستانی بودم بارها بهش فکر می کردم که چیکاره بشم به دردتون بخورم و آخرش رسیدم به پزشک! یک پزشک با سواد و شریف. پس باید بخونم که با سواد شم و بیام که شرافتو بهم یاد بدین، اینا رو پیش خودم فکر میکردم. غافل از اینکه درس خوندنمم خط به خط سرمشق شما بود. دوسال بعدش که اینترن زنان شدم اون حجم از تئوریا رو طوری جزء به جزء یادم مونده بود که بچه ها باورشون نمیشد بدون مرور، این باشه. راستشو بخواین خودمم گیج بودم وقتی اساتید، رزیدنت صدام میکردن...

سال بعدش دیگه نشد اون ور بیایم. همین نزدیکیای خودمون یه مهمونی دیگه داشتین که قسمت ما شد. اوایل دلم گرفته بود که چرا نباید شما رو از زبون کسایی که دوس دارم و جایی که دلم میخواد بشنوم اما بعد بزرگی تذکر داد هرجا اسم شما بیاد حرمتش خیلی بالاست اگه یه جا به دلمون میشینه یه جا نه، لازمه که عیار عاشقی رو از نو بسنجیم که درگیر حواشی نشه. من از نو عاشقتون شدم... جاهای مختلفی میرم اصلا هرجا هرچی منتسب به شما باشه با سر میرم که از خوان کرامت شما بی بهره نمونم...

سال ها میگذره و بچه ها توی مجالستون قد میکشن، جوونا پیر میشن بعضیا بال و پر میگیرن و میرن اون بالا بالاها...

خیلی سال میگذره و من هرسال توی افکار و رفتار و حتی لباس پوشیدنم آدم تازه ای می شم اما تو عشق شما کهنه کارتر! توی همه ابعاد من جاری شده و این ظرفیت رو درش می بینم که نگاهمو به زندگی دگرگون کنه. چی میگه این جاذبه... داری چی کار میکنی با قلب آدم ها؟

ما رو کجا می بری؟ ای تمام عشق و عشقِ تمام...

  • آفتابگردون ...

حضرت عشق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی