من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

ز همین دیشب کتاب "پدر، عشق و پسر" از سیدمهدی شجاعی رو خونده و کیف کرده بود. منم ترقیب می کرد. بعد از کتاب "سقای آب و ادب" دیگه کتاب احساسی روایی از کربلا نخونده بودم. عین وقتایی که بعد از خوردن چیزیو که خیلی خوشمزس، نمیخوای تا مدتی چیزی بخوری و مزه شو زمانی طولانی تر داشته باشی! منم کتاب تازه ای رو نخونده بودم... امشب دو شهید گمنام مهمون هیات شده بودن. ز میگفت کتابو که خوندم دلم پرمیکشه برای روضه علی اکبر کنار شهیدای گمنام. 

از دیشب، از همون لحظه که اول مراسم اعلام کردن فرداشب مهمون داریم هی تصور میکردم چه شکلی تابوتا رو ببوسم؟ اگه دستم بهشون نرسید چی؟ بعد به خودم جواب میدادم عیب نداره خب مهم اینه که میتونم یه دل سیر باهاشون درد دل کنم. خب از کجا شروع کنم حالا؟ وای نکنه بی ادبی باشه؟ یه وقت زیاده خواهی نباشه اون حرفو بزنم؟ اوممم اگه بخوام مودب باشم بهتره که ثواب عزاداری اون شبمو از طرف شهدای مهمونمون تقدیم کنم به امام حسین مثلا هوم؟ اره این بهتره...

چه خیال ها که نداشتیم چه حرف ها که... نشد. نرفتیم. یهویی خونمون مهمون اومد و نشد که بریم. چه حسرتی... ز گریه می کرد میگفت یعنی دست رد به سینه من زدن؟ گفتم عه اینجوری نگو. وقتی اینقدررر دلت میخواد اونجا باشی، پس هستی! شک نکن ثوابشو تو هم میبری اندازه حضار. بازم گریه کرد گفت من میخواستم پیششون برم، پای روضه علی اکبر باشم چرا نشد اخه؟

چرا مدتیه شهدای غواص رو گاه و بیگاه یادم میاد. مثلا دلم میخواد علی اکبرهای ارباً اربا شده ایران رو صدا بزنم که نکنه ما رو فراموش کنین؛ به آبروی عباس هایمان سوگند/ به دستِ بسته ی غواص هایمان سوگند...

  • آفتابگردون ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی