من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

دو تا مچ بند گرفته بود یکی یا زینب بود و دومی یا عباس. اولی رو به من داد. گفتم چرا اون یکی رو نمیدی خب شاید اونو بخوام! یه "عمـــراً" کش دار گفت و روی مچ بندش دست کشید: من مچ بند حضرت عباس رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم. بعد مکثی کرد و متفکرانه بهم خیره شد: من امام حسین و حضرت زینبم خیلی دوس دارما اما حسم به حضرت عباس یه جور خاصیه...

امشب یکم برنامه بهم ریخته بود. به مراسم شب تاسوعا دیر رسیده بود. واسه این تاخیر به پهنای صورت اشک می ریخت. برگشتنی هم با اینکه چشمای سرخش می گفت بهش خوش گذشته اما بغض کرده بود و به مداح زیر لب غرغر می کرد: همش منتظر بودم، پس چرا "ای اهل حرم..." رو نخوند؟!

هربار منو میبره به ۱۳سال پیش. مامان طبقه ی بالای مسجد نماز جماعت میخونده که بچه ی نازنینش در حال بازی از لای نرده های اون جلو رد میشه و میفته پایین. فقط فریاد مستاصل و بی اراده ی "یاابالفضل" مامان رو توی لحظه افتادنش،همه شنیده بودن. بنده خدا داشته از حال میرفته. تصور ارتفاع چندمتری و بلاهایی که ممکن بود... اما هیچیش نشده بود. خراش کوچیکی هم رو تنش نبود حتی شیطون تر شده بود! یادش بخیر...ماییم و خوان عشق بی حساب کربلا.

حالا مگه تعجب داره که بهش احساس خاصی هم هدیه بدن که مسیر پرفراز و نشیب نوجوونیش رو روشن کنه؟!

  • آفتابگردون ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی