من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

ف سخت درگیر تموم کردن پایان نامه ست. انگار تو دلش چند دختر جوون و آشفته بی وقفه رخت میشورن. یکی رختای طرح رفتن رو، یکی رختِ اما و اگرِ زمان دفاع رو یکی دیگه و ... گاهی آخر شبا که میشه همه رختا رو میچلونن. توی این کشمکش بشور و بچلون، دستبند مروارید یکی از دخترا پاره میشه و دونه هاش از چشمای "ف" ی نازنین من لیز می خوره . نسیم خبر ریختن مروارید ها رو به گوش دخترای شهر من میرسونه و بندِ دل همه دخترای شهر...

امروز توی پاویون یهو چشمم افتاد به در کمدش که باز مونده بود. بدون جاسویچی و کلیدای آویزونش، چقدر درِ کمد لخت و زننده به نظر می رسید... چند لحظه خیره به وسیله هاش نگاه کردم، قفل خالی از کلید رو لمس کردم و درشو بستم. تا چند وقت دیگه این کمد مال کس دیگه ای میشه.برگشتم که چشمم افتاد به جاکفشی و دمپایی هاش که زل زده بودن به من! ناخوداگاه یاد صدای قرچ فرچ کشیده شدنشون روی سرامیکای پاویون افتادم که شبیه صدای قدمهای هیچ کس نبود جز "ف"... توی هر گوشه ی اتاق ردی از تعریف کردنای بلند بلند خاطرات کشیک و خنده های قاه قاه دورهمی مونده. خاطراتی که حالا هرکدوم شبیه یک مین، پتانسیل شرحه شرحه کردن دلمو دارن. از آخرین باری که وسط نماز خوندن بچه ها مکبرشدم و هارهار خندیدیم قرن ها گذشته؛ اینو امروز از بین حرفای یگانه فهمیدم؛ اونجا که کم شدن لبخند های من حسابی به چشمش اومده بود... میگفت قبلا یه پاویون بود و یه بمب انرژی که صدای خنده هاش تو گوش راهرو میپیچید. خندیدم گفتم نه اشتباه می کنی...اومد وسط حرفام: میبینم خنده هاتو ولی فکر نکن تفاوتشو حس نمیکنم! خلع سلاح شده بودم. بین خودمون بمونه پاویون و راهروهای بیمارستان یکدست میدون مین شده...

دنیا بدون عزیزا هیچ نمیرزه کاش این قابلیت وجود داشت که میتونستی با خودت همه جا داشته باشیشون بدون اینکه تاثیری توی هدف و مکانی که میخوان بهش برسن داشته باشه! 

  • آفتابگردون ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی