من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

مرضیه میگفت همیشه اونجا که بی اراده بغض میکنم یا گریه م میگیره از زن بودنم متنفرم. اون موقع بنظرم حرف مسخره ای بود چون زن با لطافتش زنه و همین دل نازکی هم یه جور لطافت به حساب میشه. از اونجا که من کافیه یه کار و حرف کسی بنظرم مسخره بیاد تا بلافاصله خدا سرم بیاره؛ طولی نکشید که یه جوری متقاعد شدم که هیچ وقت سر هیچی اینجوری قانع نشده بودم :/

این روزا از اشک و بغض متنفررررم. کافیه کسی بهم بگه بالای چشمت ابرو! دیروز استادم داشت میگفت فلان نکته رو فراموش کردی توی شرح حالت بنویسی. اونقدر جدیه که همه ازش حساب میبرن، حتی یکی از بچه ها رو یک ماه تجدید دوره کرده اما با من خیلیم اروم و متین حرف میزد. اما من بهم برخورده بود! فکرم این شکلی بود که منی که کارمو خوب انجام داده بودم حقم نبود حتی اگه اشتباه کوچیکی داشته باشم بهم تذکر بده! حرف میزد و من نرم نرم بغض می کردم. یه لحظه سرمو گرفتم بالا نگاش کردم، بی اراده چشمام پرِ اشک شد. یهو مات شد لحنش عوض شد و گفت ناراحت نشو من خیرتو میخوام بالاخره استادتم وظیفمه بهت یه چیزایی یاد بدم چرا ناراحت میشی من که چیزی نگفتم... اما فایده نداشت من هرچقدر سعی می کردم عادی باشم نمیتونستم. اشکام بی اختیار پشت ِ هم سرازیر میشد. بنده خدا آخر سر حرفاشو نصفه کاره ول کرد و هی سعی میکرد یه چیزی بگه از دل من در بیاره:/

روز قبلش هم که یه بنده خدا دیگه مونده بود با من چه کنه... بغض کرده بودم و دلم نمیخواست جلوی یه غریبه اشکم بیاد واسه همین کلا سایلنت شده بودم یا مجبور بودم با صدای دو سه پرده بالاتر حرف بزنم :/

نفر بعدی زری بود هرچی میگفت پق میزدم زیر گریه... 

خداروشکر در مورد آشناها هنوز میتونم خودمو خوب نشون بدم.

این روزا احساس میکنم ادم جدیدی ام! اونقدر که خودمو نمیشناسم...


  • آفتابگردون ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی