من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواهرانه» ثبت شده است

سلام به بهترین بعد زندگی من... سلام به نوشتن، نفس کشیدن لابلای کلمات، قدم زدن در هوای افکار و پرکشیدن به سوی آرزوهای نزدیک ؛)

دلم تنگ شده بود برای نوشتن. چقدررر سخت بود ننوشتن؛زندگیم شبیه یه قرمه سبزی بی نمک، هیچ جوره نمی چسبید :)

از جهادی بنویسم یا از تصمیمم برای شرکت توی آزمون؟ راستی تولدم مبارک! حالا هردو شهریوری هستیم من و تو وبلاگ عزیزم :)

تلخی زندگی ز کمتر شده و حالش بهتره اونقدری که دائم به من میگه تریپ خفن زدی؟! و من بی اراده میخندم. سالنامه های خاطرات روزانه دوره دبیرستان و سال کنکورمو به اصرار بالاخره ز خوند. حس عجیبی بود که خواهر کوچیکترت دقیقا تو همون سن خاطره نویسیت باشه. هی میخوند و میگفت چقدر سن من بودی خانم و باشخصیت بودی وای چقدر قلمت عالیه من خجالت میکشم از خودم و خاطره نویسیام :)) اون میگفت و من فکر می کردم بهتر از خواهر غمگساری تو دنیا هست؟

و نسیم پرمهر شهریور لابلای خنده خواهرها طواف می کرد...


پی نوشت برای حضرت عشق : چله م خراب شد، دنیا هم روی سرم... میشه یه بار دیگه بهم فرصت بدید؟ ...