- ۰۳/۱۲/۲۳
- ۰ نظر
از تموم میوهها اما من شبیه انارم واسه تو. همونقدر دونهی دلم پیداست! همونجوری خون دل میخورم و موقع دلتنگی ترک برمیدارم...
اگه فصل بودم، نفسهای آخر زمستونت میشدم. لبریزم از شوق رسیدن و شکوفههای بهاری اما تهی از وصال دستهای گرمت. امان از سوز سرما و بورانهای بیهوا... دچارم به تو شبیه شکوفههای بیگناه مدفون زیر آخرین برف زمستانی که بهار رو به یغما برده. لبریزم از تو، مثل دونهی برفی که تو آغوش شکوفهها ذوب شده... ناچارم به تو! مثل درختی که با اولین تلالو خورشید باید یه نفس عمیق بکشه... بیمار توام! هم بی تو رنج میکشم هم با تو میمیرم...
کلمه اگه میشدم فلسفه بودم. مات تو! باید ساعتها از من میگفتی. گمونم چشمام شبیه غریبِ دور از وطن محوت بشه و با هرپلک زدن هزار بار تو رو ببوسه و قربون نگاهت بره. تو سرزمین منی.... فلسفهی زندگی باید جایی توی سینهی ستبرت باشه که دوری از آغوشت اینطور کشنده و مرگباره. وقتی برای فهم بیشتر مطلب از دستات استفاده میکنی، نمیتونم تمرکز کنم. فکر لمسشون بوییدنشون ... چی میگفتی دورت بگردم؟ آهان دربارهی فلسفهای که من باشم! لبهات بهم میخوره و من فکر میکنم این همه زیبایی چرا جرم نیست؟ چرا هرکلمه با آوای تو یه هویت جدید پیدا میکنه. خدا توی این صدا چی ریخته؟..... بعد از فلسفه دلم میخواست شعر باشم. از همونایی که خودت نوشتی. اونا که قلبم با شنیدنشون تندتر میزنه.... که از یه جایی توی قلبت راهشون رو هرروز به لبهای مقدست بلدن...
اگه شئ بودم حتما آسمون با ستارههاش... همونقدر دور همونقدر محو کهکشون چشمات...
- ۰۳/۱۲/۲۳