- ۰۳/۱۲/۲۸
- ۰ نظر
بازار شب عید همیشه برای من جذاب بوده. هرچند که از شلوغی و جمعیت بیزارم اما دیدن اشتیاق مردم و امیدشون به زندگی هنوزم زیباست. قیمت آجیل رو که دیدم بعضیا ۴۰۰ و ۷۰۰ هم گذاشته بودن به لوسی گفتم به نظرت مردم امسال میتونن آجیل بخرن؟ گفت نمیدونم... با بغضی که نمیدونم از کجا اومد گفتم خدا کنه بتونن...
لباسها عجیب بود. مانتو ها دیگه چیزی ازشون نمونده بود! یا شومیز بودن یا کت! انگار موجودات عجیب ما بودیم که دنیال چیزی غیر از این میگشتیم. با چادر رفته بودم. بعد از مدتها پوشش های متنوع، دلم اصالت حداکثری میخواست. شومیز رو دست زدم، جنسش خوب بود. داشتم رنگاشو نگاه میکردم که صاحب مغازه گفت خانم اینقدر تکون میدی نخکش میشه؛ میگیره به یه جا!!! گفتم پس برام بیار پایین ببنمشون. با لحن تلختی گفت اون اصلا سایز شما نمیشه! طبیعتا از روی چادر کسی نمیتونه سایز کسی رو درست حدس بزنه و این بهترین حسن چادر محسوب میشه :)
گفتم مگه چه سایزیه؟! گفت ۳۸ _۴۰. گفتم عه سایز منه که! ولی باشه :) و اومدیم بیرون.... بیشمار خاطرات تلخ فرودگاه و تاکسی و فروشگاههای مختلف که همیشه به خاطر چادرم اتفاق افتاده بود یهو توی یه چشم بهم زدن مرور شد. پکر شدم. کاشکی مثل بازیای کامپیوتری هر شخصیتی یه گزینه اطلاعات داشت که اولین بار میدیدیش کنارش نمایش داده میشد مثلا میزان شعور و مفهوم، توانایی و قابلیت ها، سوابق و...! اونطوری چقدر راحت یه سریا خفهخون میگرفتن.
یادمه ماههای آخر زندگی توی تهران و کرج چقدر واسم سخت شده بود. با هرنوع پوششی، بیرون رفتن عذاب علیم بود. فقط باید نیمه لخت میبودی انگار! کجا بریم که دنیا کمی هواش آزادتر باشه؟
- ۰۳/۱۲/۲۸