من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

ما هروقت مریضامون زیاد میشن، هرجا سرمون شلوغ میشه دلمون به تو گرمه. 

عمل‌ها سخت میشن مریضا‌ی کامپلیکه و کریتیکال رو فکر می‌کنیم خودمون جمع میکنیم؟  نه خب ما میدونیم جریان چیز دیگه‌ست.

دیروز از صبح علی الطلوع خیلی دویدیم. می‌خواستیم همه خوب باشن. دلمون میخواست بعد از این همه تلاش و عمل‌های پشت هم کسی بدحال نباشه اما بازم یه مرگ نوزاد داشتیم که از دست ما خارج بود. حال همه گرفته شد. ممکنه بود مرگ مادر می‌داشتیم یا حتی کامپلیکیشن های بدتر اما بخیر گذشت. ساعت‌هایی توی کشیک هست که نفس نداری اما باید ادامه بدی. داره سرپا خوابت میبره اما یه مریض بدحال یهو برق از سرت میپرونه. هی میکشونی این جسم رو تا حوالی ۵ و ۶ صبح تا جایی که احساس میکنی واقعا ممکنه بمیری و انگار دیگه هیچ جوره جسم و ذهنت رو هیچ اپینفرین و آدرنالینی نمیتونه برگردونه... 

حضرت پدر تو خودت میدونی... همه اون چیزهایی که گفتنی نیست. همه موقعیت هایی که خودت جمع و جور کردی و نجاتمون دادی اونجا که رنگمون پرید و مستاصل شدیم. توی شادیامون پا به پای غصه هامون...  فقط تو میدونی پشت پرده‌ی این آدمایی که دیگه برای خانواده‌شون هم درک نشدنی هستن و به سختی میشه رفتارشون رو تحمل کرد چه رنج‌هایی نشسته. ما سعی کردیم بمونیم و ادامه بدیم. میخواستیم همه چی بهتر بشه. ما زورمون نرسید...ما شاید اونقدرا عالی نبودیم اما واقعا این همه‌ی بضاعت ما بود...

کاش بازم ما رو سرو سامون بدی و غبار یکساله رو بگیری از روی زندگیمون...  ما رو تحویل بگیر و ما رو زنده کن حضرت پدر

 

+ پارسال چنین شبی در باب الجواد صحن پیامبر اعظم گذشت. گذشت و از عمرمان محسوب نشد... امسال دلتنگی رو میشه وجه رایج برای سفر حساب کنین؟...

  • ۰۳/۱۲/۲۹
  • آفتابگردون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی