- ۰۴/۰۱/۰۶
- ۲ نظر
پرسیدی خوبی؟
گفتم خداروشکر!
پرسیدی چیکارا میکنی؟
هیچ... به دوست داشتنت مشغولم. برای هزاران سال نوری، شمسی و قمری و میلادی. باید یکی حق عشقهای زمینی رو ادا میکرد.
مریض شدم. دوتا دوتا قرصا رو میخورم ولی بازم تبدارم. تا چند ساعت دیگه، وقتی صبح بشه باید برم کشیک ولی هنوز نتونستم بخوابم. دلم برات تنگ شده، قدّ یه ارزن. باید سرمو ببندم بعضی وقتا فکمیکنم ممکنه بپاشه به دیوار!
اصن نمیخوام :( چرا نیستی؟ من حالا چیکار کنم؟ هی سردمه هی گرمه عههه! من خیلی دلم برات تنگ شده....
- ۰۴/۰۱/۰۶
خدا سلامتی بده. خدا شما رو دوست داره که با خوندن هذیان هاتون آدم ریشه های ادبیات رو لمس میکنه. من در چنین شرایطی وقتی هذیان میگم، آبرو حیثیت برام نمیمونه. آفتابه میدونید چیه؟ آفتابه میگیرم به تمام شخصیت خودم...... هذیان هم هذیان های شما... :)