من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

یه مادر باردار دوقلویی حدود ۷ ماهه با شلیک گلوله به سر. شلیک کننده نامشخصه.در حال احیاء و تنفس با دستگاه بود. زنگ پشت زنگ که دکتر بیا. الان برگشته ولی دوباره داره میره هااا... کی میرسی؟ 

چه رسیدنی؟ چه سزارینی؟ دستگاه سونو گذاشتیم. هر دوتا جنین از همون اول ضربان قلب نداشتن و سزارین رو کنسل کردم. یک ساعت بعد، دیگه احیا جواب نداد و مادر هم با بچه ها رفت...

میگم سمیه اون جنین هفته‌ی پیش از جلو چشمم کنار نمیره. ABG تولد هم که خوب بود. یه فکری میکنه و توضیح میده تهش میگه هیچی دیگه تو باید زود درش میاوردی که آوردی، دیگه بهش فک نکن! تند تند کارای تحویل شیفتشو میکنه. منم پشت سرش راه افتادم! پست کشیک کلافه ام. چشمام باز نمیشه. روم نمیشه بگم سمیه یه لحظه بشین من مخم نمی‌کشه، پاهامم دنبالم نمیاد. آخرش خسته میشم. خداحافظی میکنم و میام بیرون.

عه! به سمیه نگفتم قضیه مرگ مادر رو! دیشب ولی به شهره و نگار گفتم. کلی هم تحلیل کردیم که کی زده و چرا...ولی حالم بدتر شد. ولی سمیه فرق داشت. سمیه همه چیش فرق داره. انصاف و سواد تو دستاشه. تازه سیمش هم وصله. یه کلمه میگه مثل آب رو آتیش، آروم میشی.

میرسم خونه. برخلاف همه پست کشیکا چند ساعت متوالی میشینم تو هال گوشی به دست چرخیدن توی اکسپلور. اهالی خونه متعجب یکی یکی نگام میکنن که یعنی چرا استراحت نمیکنی اما نمیدونم چی میبینن که سکوت میکنن. یکم به تو فکر میکنم. یادم میره که نباید این کارو بکنم. برنامه ریزی میکنم که یه فیلم ببینم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم که لازم نباشه زیاد توضیح بدم.... زیاد طول نمی‌کشه که دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم...

پتو رو دور خودم میپیچم و مثل همیشه مقداری ازش بغل میکنم. یکم نفس عمیق میکشم. هنوز نفس کشیدن سخته ولی خیلی بهتر شدم. نمی‌فهمم کی خوابم میبره. صدای مامان از یه اتاق اونورتر میاد که با تلفن حرف میزنه. تو اما دقیقا بغل گوشم پچ پچ میکنی. (حتی یه کلمه از حرفاتو یادم نمیاد) دستمو میندازم دور کمرت و محکم بغلت میکنم و گریه میکنم.... منو از خودت جدا میکنی جای اشکامو میبوسی. من چشمامو هنوز بستم و خوب نیستم. هرم نفسات و گرمای صورتت آرومم میکنه. مخمل بوسه‌هات حواسم رو پرت میکنه... میخوام چشمامو باز کنم و نگات کنم. 

خواهرم صدام میکنه که پاشو نزدیک افطاره... صدای مامان از اتاق بغل واضح تر میاد. گونه‌هام هنوز گرمه. پس چرا نیستی؟...

 

  • ۰۴/۰۱/۰۹
  • آفتابگردون

نظرات  (۱)

چقدر زیبا نوشتین...

امیدوارم اونی که نبودش اذیتتون میکنه، انسان ارزشمندی باشه.

پاسخ:
ممنونم عزیزم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی