من آنِ تــــوام مرا به من باز مده

حرفایی زدم به عمق هزار توی دلم! چرا گفتم؟ تو قرن هاست نسل به نسل از همه دلبری می کنی. تو مدتهاست که پیش روی افکار پوسیده ی ما آدمهای محبوس و مغموم، راهی برای پرواز باز کردی... آوازه ی سمفونی عاشقانه ی تو همه جای عالم رو فتح کرده. پس به من بگو اگر مثل منی از آرزوی نزدیک شدن به تو بگه، کمترین غباری به راه تو نمیشینه... بگو و دلمو آروم کن...

 

در کوی نیک نامان، ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

 


وقت و بی وقت همش می لرزم و احساس می کنم زلزله ی لعنتیه... این چیه که تا مغز استخونم رسوخ کرده؟

یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر در آغوش گرم خانواده بودن! زندگی با همه ی فراز و نشیب هاش معجزه ای داره به نام خانواده که میتونه شبیه اکسیرحال خوب عمل کنه :)

کسایی که تموم گند دماغیا و بداخلاقیاتم دوس دارن و عادتای مزخرف و مسخرتم به یه دنیا نمیدن :)

یلدای من کنار خانواده شبیه لحظاتی از خود خود بهشت بود... صمیمی و پر از عشق لابلای عکس ها موندگار شد. یلدای شما هم مبارک!

+خطاب به آقایی که قراره با خرسفیدش بیاد، بریم سر زندگیمون؛ عرض کنم که جات خالی بود. توام باید از شادی ما سهم میبردی و غصه هاتو توی پاییز جا میذاشتی. صدای قهقهه تو میتونست لابلای خنده های ما بهترین موسیقی سال رو بیافرینه...حیف که نبودی! حیف که دیر کردی و یلدای امسال هم گذشت. خاک برسرت نشه واسه خودت میگم میدونم که داری به جای خوردن انار و آجیل به حافظ التماس میکنی فالتو یه کاریش بکنه:)

اینم فال امسال من از زبان حضرت حافظ

تا بوده همین بوده که شب ها آرزوهای دور هم نزدیک به نظر می رسیدن. اونقدر نزدیک که می تونی دستتو دراز کنی و از آسمون رویاهات بچینی...

حواسم هست که الان شبه؛ تو به من نزدیکتر شدی نه من به تو! جایگاهمو فراموش نکردم. نه اشک شوقی می ریزم  نه دستمو دراز میکنم سمت آسمون... همه چیو قورت میدم و چشمامو میبندم...

شبیه یه بچه تقص و همیشه چرک که یک هفته ی تموم، زورکی بردنش حموم و لباس خوشگل پوشوندن، خیلی سختش شده؛ برای هر سختی بوسیدنش...

به یاد بال هام... روزی مالامال از حس پرواز برای رسیدن به میعادِ پیش کش شدن مقابل حضرت دلبر بودن، اما ... . از حالا هرروز و هرجا عطر یادت مست و بی قرارم کرد می نویسم : "درکوی نیک نامان ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را..." 

بعد از یک هفته، امروز بالاخره تبم قطع شد و تونستم کم کم راه برم و ریز ریز با بقیه حرف بزنم و به شوخیاشون بخندم :) 

دیشب داشتم فکر می کردم با وجود این داروهای قوی که متخصص عفونی برام شروع کرده و جواب نگرفته شاید منم در عنفوان جوانی قراره غزل خدافظی بخونم...

خداروشکر به عدد مولکول های هوایی که استنشاق نمودم که بارقه های امید خودنمایی کردن :)

راستی توی سختی ممکنه عیار واقعی آدمای نزدیکت هم حسابی بالا پایین بشه. چقدر این یکی هم عجیب بود هم تلخ و هم شیرین :)

کاری ندارم به اینکه از پنجشنبه تا حالا سکونتگاه من تخته

به اینکه ۴۸ساعت بلکه بیشترم هست که نتونستم از تب و لرز چشم رو هم بذارمم کاری ندارم

نه که مهم نباشه که شنبه اورژانس بستری شدم و کمکِ سرم و آمپول ها در حدی بود که بتونم گهگاه از تختم بیام پایین و بشینم

حتی اینکه فردا امتحان پایان بخشه و کشیک من، فدای یه تارم موهام

اون فکرم که اگه هفته ی پیش مریض می شدم حداقل یک هفته استعلاجی و ... داشتمم هیچ!

اینو کجای دلم بذارم که استاد گرامی میدونسته من بستری اورژانسم و جای احوالپرسی برام غیبت زده :/ من آنفولانزای عزیز رو به اون زندگی که توش دیدنِ دوباره همچین ادمایی باشه ترجیح میدم!

زینب به طور غیر‌متعارفی با محدودیت های عجیبش برای چیدن کشیک ها کنار اومد و من توی یک هفته ای که آف بودم از حق خودم گذشتم و دفترمو دادم پیشش بمونه. با خودم فکر کردم پسره دیگه گناه داره لابد داره یه جا کار هم میکنه شهرستانی هم هست هرچند میخوام سر به تنش نباشه ولی حالا که یه بار چیزی ازم خواسته در حد وسعم کمک می کنم. البته چند بار دیگه درخواست های مشابه این رو داشت که بنظرم زیاده‌خواهی بود، توجه نکردم. زینب که کتاباشم داده بود دستش یه مدت! (آخرش سر این دل‌رحمی‌ها خودم خونشو میریزم :/ )

بعد حالا رسیدیم به ته بخش و امتحان پایانی، آقا نمونه سوال از دوره‌های قبل به دستش رسیده احتکار کرده! حالا ما که خودمون نمونه سوالا رو داشتیم؛ میخوام ببینم یه نمه به غیرت و مردونگیش برنمیخوره بعدها که این روزا رو مرور کنه؟ یا شایدم فک میکنه عاشق چشم و ابروش شدیم که بهش لطف کردیم! حتی ممکنه تصور کنه احمقیم یا لطیف‌تَرش که زینب می گفت، میشه ساده!

به زینب می‌گم عبرت گرفتی دیگه به کسی کمک نکنی؟ میگه من آدمم نمیتونم ذاتمو مثل اون، عوضی بار بیارم وگرنه که چه فرقی دارم با اون؟ حالا بشین بخون هرطور شده باید توی نمره‌ها فاصله‌مونو از این بی‌شعور حفظ کنیم.


ما نه خون رنگین‌تری داریم نه چشم و ابروی مشکی‌تری!
سال ها از پی هم می گذرند و پیر می‌شویم
فرتوت و پژمرده
اجسادمان را خاک سرد به آغوش خواهد کشید...
مثل میلیون ها آدمِ قبل از ما که طعم عشق را نچشیدند
می‌میریم و از یاد می رویم...


به اندازه موهای سرم دروغ گفتم. اونقدر تازگیا حرفه ای شدم که لبخند هم میزنم حتی وسطاش از تکه کلامای رایجم که زمان بی خیالی به کار میرن، استفاده می کنم. اوایل پشت تلفن هم سخت بود برام. صدامو کنترل می کردم و بلند بلند می خندیدم اما جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم. یه بارشو بابا متوجه شد حالم غیرطبیعیه؛ بعدا به مامان گفته بود بهم زنگ بزنه ببینه خوبم؟ 

کم کم حرفه ای شدم و حالا تو چشماشون زل میزنم و از حالِ دروغم میگم! چه اهمیتی داره چی میشه؟ بذار فکر کنن حالم خوبه، هوا خوبه، همه چی رو براهه...


بعضی ها آمده اند

که معجزه یِ زندگیِ آدم باشند ...

می آیند که وسطِ بدبختی های روزمره ات ،

برای لحظاتی هم که شده

پَرت شوی وسطِ خوشبختی ...

می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف میزنی ، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدنِ حرف هایت ،

کِیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند ...

اصلا بعضی ها آنقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند ، همین نبودنشان می شود بزرگ ترین دردِ زندگی ... 


انا جمشیدی